تبليغاتX
کافه سکوت

کافه سکوت

دمی با غم به‌سر بردن جهان يك‌سر نمي‌ارزد.
شب های روشن

     

  ۱-  اين‌روزها با شتاب عجيبي در گذر به گذشته مرا مات و مبهوت رها مي‌كنند. از صبح ديروز سيلِ تبريكاتِ  پيشاپيش براي تولدم =كه امروز باشد = حسابي غافلگيرم كرد. بيشتر دوستانِ دانشگاهي‌ام كه در يك حركت گروهي در ساعت 9 متن واحدي را برايم اس‌ام‌اس كردند تا يادآوري كرده باشند درگيري‌هاي هميشگي طبقه دانشجو =كه از قضا در مدل ايراني‌اش فراوان‌تر هم هست = چيزي از شيطنت‌هايشان كم نكرده است. اما اين همه قصه نبود...

من اين ترم فارغ‌التحصيل شده و با دانشگاه و لحظات شيرينش خداحافظي مي‌كنم، دانشگاه فرصتي بود كه با همه‌ي نداري‌ها و نقص‌هاش 2 چيز به‌من هديه داد، دوستان‌ِ دوست‌ و لذت آموختن. وقتي به‌ رفتن فكر مي‌كنم يك حسِ نوستالژيك نامنتظره بر وجودم چيره مي‌شه و ...

اولين روزها رو يادم مي‌ياد، ... لذت حرف زدن با آدم‌هايي كه گوش مي‌كنند، تلخي نگاه‌هايي كه مي‌خوان آدم و ساكت كنن. و يه‌جور غرورِ و غربتِ جالب كه به‌نظرم هنوزم تو اكثر بچه‌هاي ترم‌اولي هست. چيزي كه من بهش مي‌گم اميد و اعتماد به اينكه اوضاع بهتر خواهد شد.

اما واقعيت به‌همين عصمت و پاك‌دامني هم نيست، و راستشُ بخواين حتي براي اكثرِ دانشجوها تلخي قضيه گاهي تاحد اسف‌انگيز پيش مي‌ره. اخراج، تعليق، برخوردهاي خشن و... ولي با اين‌همه دانشگاه دانشگاه است. هر دانشگاهي‌ هم كم‌وبيش جو خاصِ خودش و داره و به‌راحتي مي‌شه وجود يه‌جور روحِ‌ جمعي‌ُ كه بر همه حكومت مي‌كنه حس كرد. بچه‌ها همديگر و مي‌شناسن و كم‌كم تو جمع‌ها و گروه‌هاي دوستي‌شون حل مي‌شن، آنچنان كه واقعا شخصيت‌شون متأثر مي‌شه و آدم فراموش مي‌كنه اين‌ها همون بچه‌هاي ديروزن = كه اين‌ امر به ‌نظرم در بيشتر مواقع به‌نفع دانشجو هم تمام مي‌شه =

  ۲-  از احساسات شخصي كه بگذريم اوضاع آموزش به‌كلي حكايتي ديگر دارد. در بيشترِ دانشگاه‌ها، از جمله همين حكمت‌خانه‌اي كه بنده‌ي حقير مفتخر به‌تحصيل در آن هستم، ضعف‌هاي آموزشي فراوان است. از آن جمله:

اساتيد: اكثرا كم‌سواد، فاقد روش‌تدريس مناسب، و كم‌حوصله هستند. كم‌تر كتاب خوانده و ابدا به چيزي به‌نام up to date بودن فكر نمي‌كنند، اعتراضات صنفي دانشجويي را قرتي‌بازي دانسته و  معتقدند دوره‌ي اين‌جور كارها سرآمده است و اين‌ چيزها واسه آدم نون و آب نمي‌شه. بنابراين احترامي براي شأنِ دانشجو قائل نبوده به 2 روش دانشجويان را سرجاي‌ِ خود مي‌نشانند. الف) روش‌خشونت‌آميز: با تهديد به انداختن و نمره ندادن و... ب) روش مسالمت‌آميز: شُل گرفتن كلاس، از سر، ته، و وسط دروس زدن، آبكي نمره دادن و.../ نتيجتا هم ما شاهدِ ايجاد شكافي عميق بين دانشجو و استاد هستيم، كه منجر به دورِ باطل استادِ بي‌كيفيت، دانشجوي‌ِ كم‌سواد، استادِ كم‌سواد، دانشجوي بي‌كيفيت خواهد شد...

نهايتا اينكه من مهمترين نقص اساتيد را، الف) نداشتن روش‌تدريس و طرح‌درس مناسب و ب) نياموختنِ‌روش تحقيق مناسب به دانشجويان مي‌دانم.

اما نكته اين‌جاست كه در اين‌ ميان سيستم نظارتي هم يعني: حق با استادست.!

۳-    ديگه بيش از اين حوصله ندارم به عيوب و نقائص بپردازم. دوستان عموما يا تجربه مي‌كنند يا كرده‌اند. از اين‌گذشته اين‌كه يك تحقيق ميداني معتبر نيست، بنابراين نظارت چيزي بيش از تحليلات شخصي من نيستند. در آخر هم سپاس‌گذاري مي‌كننم از همه‌ي دوستاني كه يادمان بودند. 

+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/30ساعت1:26توسط علی.م |
آگهی
با تنی از دوستان وبلاگ گروهی جدیدی با نام در در جستجوی زمان از دست رفته راه اندازی کرده ایم. از همگی دعوت می کنم ببینند و نظر دهند.
+نوشته شده در شنبه 1386/10/29ساعت2:35توسط علی.م |

·         كيست كه بتواند آتش در كفِ دست نهد و با يادِ كوه‌هاي پر برف قفقاز خود را سرگرم كند، يا تيغِ تيزِ گرسنگي را با يادِ سفره‌هاي رنگارنگ كُنْد كند. يا برهنه در برف دي‌ماه فرو غلتد و به آفتابِ تموز بيانديشد. نه! هيچ‌كس چِنين خطري را به چُنين خاطره‌اي تاب نياورد، از آن‌كه خيال خوبي‌ها درمان بدي‌ها نيست...!/ (شكسپير)

 

·         دنيا زشتي كم ندارد، زشتي‌هاي دنيا بيشتر بود اگر آدمي بر آن‌ها ديده بسته بود.../(جملات‌ ابتدايي فيلم «خانه سياه است.» از فروغ)

 

·         مادران و كودكان حق دارند از مراقبت‌ها و كمك‌هاي ويژه برخوردار باشند. همه‌ي كودكان، چه بر اثر پيوند زناشويي به‌دنيا آمده باشند و چه غير از آن،‌ از حمايت اجتماعي يكسان برخوردار خواهند بود./ (اعلاميه حقوق بشر، ماده 25 بنده 2)

 

1-    جاده آخرين چكه‌هاي امتدادش را نيز با سپيدي برف شريك مي‌شود، درختان اما شايد دلتنگي مي‌كنند براي باد كه اين‌گونه با دستانِ چوبي‌اشان ميان آسمان ردپايش را مي‌جويند؛ با اين‌همه، جاده غمگين است.

2-    هنوز 8 سالش تمام نشده، اما با مهارت نان‌ را از تنور در مي‌آورد، و با لبخند ساده‌اي كه در ميان تَرك‌تَرك‌هاي صورتش زار مي‌زند، مي‌گويد بفرماييد. لباس‌هاي تُنُك‌مايه‌اش، يا كفش‌هايي كه سوراخ‌هايش را به راحتي از چند متري مي‌بينم احساس ترحمي در من برنمي‌انگيزد، اما باعث مي‌شود تا براي هزارمين بار علامت سئوال‌هايم را مكرر كنم.

3-    با فرامرز نان به‌دست در شهري كه گويا مذهبي‌است سردي كوچه‌ها را گز مي‌كنيم، و محاصره مي‌شويم با عَلَم و تكيه و پرچم‌هايي كه ابعادشان از قطر پيشاني مؤمنين تا نماي برجك‌هاي سياه شهر در نوسان است؛ همه‌جا پر است از عطر چاي و صداي نوحه‌هايي كه قرار بوده‌است گرم باشد. با يك حساب سرانگشتي معلوم‌مان مي‌شود كه تنها با هزينه يكي از اين پرچم‌ها مي‌توان پسرك نان‌فروش را با كفش و لباسي بهتر براي اين سرماي استخوان‌سوز آماده كرد...

و با اين‌كار اگرچه نمي‌توان چيزي از رنج و خطري كه كودك در آن به‌سر مي‌برد كم‌كرد اما مي‌توان براي يك لحظه احساس بهتري به او داد. و تعجب مي‌كنم يك انسان دين‌دار چگونه راضي مي‌شود كه اين‌گونه فرصت نيك‌تر زيستن را از خود بگيرد؟

4-    در راه بازگشت، جاده همان جاده بود، سرما اما خفه‌كنند‌ه‌تر.

 

               

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/26ساعت21:44توسط علی.م |
و مرگ.../ احمد شاملو
 

هرگز از مرگ نهراسيده‌ام

اگرچه دستانش از ابتذال، شكننده‌تر بود.

هراس من باري- همه از مردن در سرزميني است

كه مزدِ گوركن

                  از آزادي آدمي

                                     افزون‌تر باشد.

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت16:40توسط علی.م |